دستی بازویم را میگیرد و طرف دیگری می برد...میگوید چشمبندت را بردار.... خیال میکنم که بازجو است، نه! مامور مهربانی است که باید حلقه و ساعت و لباسم را تحویل بگیرد. لباس اندازه من ندارند، و پیژامه ای مندرس که حس میکنم تن صد نفر اعدامی بوده را بر تن میکنم...البته بوی کافور نمیدهد، و عطر خفه کننده آب ژاول دماغم را می زند. دمپایی پارهای که تنها مورد اندازه پای بزرگ من است، به من میرسد... چهار تا پتو، یک کاسه استیل، یک سبد کوچه برای نان، یک قاشق سوپ خوری و سفرهای کوچک نصیب من میشود... دوباره چشم بندی...نمیدانم به انفرادی خواهم رفت یا نه... کلّی راه میرویم، وناگهان متوقف میشویم...پشت در راهرو شماره هشت
خاطرات تلخ بدون شرح اضافه!