درباره نویسنده
پدرم: محمدعلی زاهد– خوی– دفترخانهِ 15 خوی– حدود سال 5-1354 در 5 فروردین 1342 در شهر سلماس بدنیا آمدم. پدرم برای کار، از خوی به سلماس رفته بود و در یک دفترخانه (محضر) به عنوان ثبات اسناد (ثبت‌کننده) کار می‌کرد. سه سالم نشده بود که پدرم دوباره به خوی نقل مکان کرد. دبستان رو در مدرسه پهلوی (آن موقع) خوندم. راهنمائی رو در سلامت بخش و دبیرستان رو در خاقانی خوندم. سال آخر دبیرستان هم در دبیرستان دکتر شریعتی گذشت. در همان دوران، دوره آموزش ماشین نویسی رو در آموزشگاه تایپ (در شهر خوی) گذراندم و تابستان‌ها در دفترخانه 15 خوی (پیش پدرم) کارآموزی کردم و "ثبت با سند برابر است" رو یاد گرفتم.
در دوره راهنمایی و 2 سال اول دبیرستان عضو سازمان پیشاهنگی بودم و با وزیدن طوفان انقلاب در هنگام تحصیل در دوره دبیرستان، سوم و چهارم دبیرستان رو بی خیال درس جدی شدم و در گیر مسائل آن دوران بودم. زندگی کاری من، از آشنایی با دوربین عکاسی شروع شد. در 15 سالگی با بدست آوردن یک دوربین عکاسی مامیای پیشرفته و نداشتن هیچ گونه آشنایی و یا راهنمایی در مورد کارکرد با آن، باعث شد بدون گرفتن یک قطعه عکس، دوربین روانه تعمیرگاه شود. منتها چون بنا داشتم طبق اصلی عمل کنم که میگه: "هر جا می خواهی بری، برو، ولی از رو نرو" اینبار دوربینی خریدم و از هر چه دم دستم می رسید عکس می گرفتم (1357)
دوران بعد از دبیرستان مصادف شد با شروع جنگ ایران و عراق، من هم در حال هوای انقلابی آن روز در واحد تبلیغات و انتشارات سپاه منطقه 5 کشوری مشغول بودم. تبریز رو با "ناصر حاجی حسینلو" (مشهور و معروف به ناصر شفق – تهیه کننده سینما) همکار بودم و در اون مدت هر چه را در حوزه اجرا، لازم بود آشنا شدم و تجربه کردم. مدتی از همون محل به جبهه اعزام شدم که تعدادی عکس به جا مانده از آن دوران، یادآور خاطره انگیز ترین دوران زندگی ام به شمار میرود.
چاپ و نشر، عکاسی و لابراتوار چاپ عکس رنگی، برگزاری جشنواره های تئاتر هفده شهریور، جشنواره های تئاتر کودک، تصویربرداری بتاماکس و هر چی که فکر کنید در حوزه روابط عمومی می گنجد را تجربه کرده ام. (از تامپو زدن در کارگاه چاپ سیلک تا عکاسی نمایش های جشنواره – از فتو استنسیل و پلی کپی های گستتنر تا برگزاری نمایشگاه عکس)
1380سه ماهی مامور شدم به شبستر. در همین شبستر بود که به کله ام زد برم دانشگاه! دیگر پیشرفتی برایم متصور نبود. نمی دونم انگیزه لازم رو از کجا پپدا کردم رفتم اسم نوشتم تا متفرقه دیپلم بگیرم. در همین حین تو کنکور شرکت کردم و مرحله اول قبول شدم (رتبه 15 در گروه هنر) و رفتم مصاحبه رشته سینما و مرحله دوم کنکور که تشریحی بود! مصاحبه رد شدم ولی تشریحی قبول شدم . . . دانشگاه تهران، دانشکده هنرهای زیبا – رشته گرافیک. بهمن ماه 1363 رفتم و ثبت نام کردم. من که عشق سینما بودم با آرزوی تغییر رشته و دانشگاه، شروع کردم و بالاخره سال دوم وارد دانشگاه هنر، رشته سینما شدم.




عکس رودخانه فرات– به همراه صمد قاسمی از تبریز و نفر بعدی شاعری از مشکین‌شهر که اسمش یادم رفته.




اسفند 1363 بعد از یک هفته تحصیل رفتم جبهه، موقع عملیات بدر بود. کلی عکس گرفتم و در مقابل شروع درسم افتاد به سال بعد. مرداد 1364 فرصت دانشگاه و تحصیل را با فرصت زندگی خانوادگی ترکیب کردم و با ازدواج در مرداد 64 پا به دانشگاه گذاشتم.
سال اول دانشگاه بود که مجبور شدم مشغول کار شوم. اولین کارم، راه اندازی کارگاه چاپ سیلک بود. یک سال بعد (1368) اولین دفتر تبلیغاتی رو تاسیس کردم بنام موسسه فرهنگی اندیشه (خیابان آزادی – تقاطع اسکندری) از اولین مشتری ها هم، شرکت دنیای پردازش بود که آرم آن شرکت را طراحی کردم و سفارشات شهرداری تبریز بود. پایان نامه دانشگاه رو در سال 67 با هزینه شهرداری تبریز ساختم. یک فیلم 16 میلی متری داستانی به نام "شهر ما و خانه ما" که به آذری دوبله اش کردم.(همه گروه همکلاسی هام بودند، فیلمبردار: علی لقمانی دستیار: بهروز صمد مطلق دستیار کارگردان: محمود یارمحمدلو عکاس: فرهاد سلیمانی – منشی: عباس میرهاشمی– بازیگر، شیوا درویش و ماهان کریمی نوشته و کارگردانی و تدوین و صداگذاری و مدیریت تولید هم با خودم بود)

پشت صحنه فیلم پایان‌نامه– اون بچه کوچیکه، الان 18 سالشه (وحید– پسرم) اون یکی هم ماهان (پسر خانم درویش) منتظر ورود به دانشگاه

 در سال 1370 "شرکت سبزنگار" را راه انداختم. در این دوره کمی کارهای جدی تری را در چاپ تجربه کردم. در سال 1372 با عبدالحمید یغار و پیروز حکیم زاده (که آتلیه آبی گرافیک" را داشتند) شریک شدم و هر دو دفتر (آبی گرافیک و سبزنگار) در محل جدید و با نام آبی گرافیک شروع به کار کرد. تازه داشت کامپیوتر وارد آتلیه های گرافیک می شد و ما هم دو دستگاه مکینتاش (IIvx) خریدیم و شروع کردیم به یاد گرفتن! هنوز سالی نگذشته بود که امکان فعالیت فیمسازی مهیا شد. سریال "روح الله" توسط محمدمهدی عسگرپور نوشته و کارگردانی میشد و مجری طرح سیدرضا میرکریمی بود. در حین تولید این سریال پایه های سبزنما فیلم گذاشته شد. "میرکریمی" مدیر عامل شد و "من" رئیس هیئت مدیره و "عسگرپور" هم مشاور در امور بین الملل.

اولین برنامه تلویزیونی شرکت سبزنمافیلم ، "راهی بسوی فردا" بود که طرح آن توسط من ارائه شد و در سال 74 نگارش و 75 و 76 تولید و پخش شد. (کارگردانهای زیادی همکاری کردند مثل شیوا درویش – فاطمه زیوری – لیلا میرهادی – بهمن قبادی – محمود یارمحمدلو – کمال فرهنگ – عباس حمیدیان – محمودرضا رضایی – حسن خدایی - . . . )

بهار 75 طرح فیلمنامه "بچه های مدرسه همت" با معرفی آقای گیلانپور نوشته "محمد رضایی راد" بدستمون رسید و در جا ازش خریدیم و بلافاصله هم شروع به ساخت کردیم. مهران رجبی که همکلاس دانشگاه میرکریمی بود به عنوان منشی صحنه آمد سر برنامه و بدلیل لزوم استفاده از نابازیگر به عنوان ناظم بازی کرد که بازیش گرفت و الان جزو بازیگران خوب سینما و تلویزیون جا افتاد که یادگار این سریال است. لوکیشن این سریال روستای " زیاز" از توابع گرمابدشت کلاچای بود ( و عجب زرنگی کردیم که در شمال برنامه ساختیم و قهرمان اصلی آن "قهرمان تپه" یک پسر ترک بود) محیطی بکرو زیبا که ابرها پاین تر از سطح مدرسه و در زیر پایمان بود. دوران "سبزنمافیلم" دوران شکوفایی بود که به علت متعدد بعد از 3 سال رو به افول گذاشت. در پاریس با همکاری "سیدکاظم موسوی" دفتر راه انداختیم (که هنوز هم فعالیتهای سینمایی کاظم خان اونجا صورت می گیره) در چندین جشنواره فیلم کوتاه (اوبرهاوزن – کلرمونت فرانت – مونترال - ..) شرکت کردیم و چند فقره فیلم فروختیم به کانالهای اروپایی و روی همین برنامه داشتیم طرح "گنجینه سبز" رو را مینداختیم که عدم حمایت سیما فیلم در دادن وام تبصره سه زحمات مان را هدر داد. دوتا کلیپ برای سیما فیلم ساختیم و بعد گروه کودک شبکه یک، هفت تا کلیپ سفارش داد به نام "ایام هفته" (البته قبل از سفارش آنها، موسیقی کلیپ ها رو توسط محمدرضا علیقلی ساخته بودیم) که هر کلیپ برای یک روز هفته بود . . . (کلیپ شنبه بعدا جایزه بهترین کلیپ و بهترین کارگردانی کلیپ رو از جشنواره سوم سیما گرفت.) "از فوتبال تا فوتبال" (کارگردان سید رضا میر کریمی) را شروع کردیم که به پشت صحنه های فوتبال مقدماتی جام جهانی فرانسه می پرداخت. "خاطرات یک خبرنگار" به کارگردانی " رسول صدرعاملی " و تهیه کنندگی سیما فیلم در دفتر ما تولید شد. سه ماه تصویربرداری در پاریس و یکسال و نیم مونتاژ توسط خانم شهرزاد پویا. سریال "صدف و مروارید" رو هم محسن شهابی کارگردانی کرد که بنا بود 26 قسمت باشه و با کش و قوس و مشکلات فراوان در 22 قسمت بسته شد. البته این برنامه به دلیل مشکلاتی که ناشی از تعدد بازیگران نوجوان و عدم تسلط گروه کارگردانی و تولید بود، ضرر زیادی به شرکت زد.

بعد از صدف و مروارید از سبز نما اومدم بیرون. دوباره با یغار رفتیم سراغ تبلیغات تلویزیونی. آگهی های تبلیغاتی شبکه جام جم که تازه راه افتاده بود رو یکجا خریدیم برای دو سال. 6 – 7 ماه به شدت تلاش کردیم ولی بسیار سخت بود برای یک رسانه نوپا کار تبلیغاتی جور کنیم. البته برای من موقعیت خوبی بود و با حضور در جلسات متعدد و بحث های جدی با مدیران شرکتها، تجربه خوبی در تبلیغات تلویزیونی و کلا تبلیغات کسب کردم و مهم تر از همه به رمز و راز مذاکره پی بردم.

zahed.jpg

پس از آن دورانی را در شرکت عصرجدید گذراندم و تجربیاتم را در عرصه های جدیدتر آزمودم. اکنون همچنان به تبلیغات مشغولم و عمده وقتم را به مشاوره به صاحبان آگهی یا سایر شرکتهای تبلیغاتی جهت تهیه برنامه های مدون تبلیغاتی می گذرانم. سایت Shaar.com و موضوع اینترنت web بستر آتی فعالیتهای من خواهد بود.

و این هم یک عکس جدید در سال 87
هر روز بیش از پیش به کار در عرصه وب علاقه مندتر می شوم. و البته راضی از روند کار . . .توصیه می کنم نمونه کارهای طراحی وب را اینجا ببینید تا شاید فرصتی شد سایبر اد هم روبراه بشه. اگر از دوستان دوران جوانی کسی اینجا را می خونه لطف کنه و برام میل بزنه. خیلی دوست دارم بدونم رفقای ثدیم الان چکار می کنند متن کامل را اینجا ببینید امری داشتید در خدمتم Parviz@Gmail.com

جامعه مجازی والدین جوان در باره کودک

  • جدیدترین مطالب
  • موضوعات
  • تبلیغات
پایان نامه دانشگاه، مشاوره تحصیلی سایت مد ایران نیژه: کودکان با نیازهای ویژه سفرگو خاطرات سفر فروشگاه اینترنتی آتلیه عکاسی از نوزاد و کودک موسه امام هادی علیه السلام جامعه مجازی کودک و والدین فرهنگ نام فارسی
بازدیدهای امروز:
747 بازدید
بازدیدهای دیروز:
1,308 بازدید
کل بازدیدها:
3,335,073 بازدید
افراد آنلاین:
9 نفر
فید وبلاگ تماس با نویسنده
درباره نویسنده
تماس با نویسنده
طراحی سایت: استادیو شار
قدرت گرفته از MovableType