به نام خدا
در 5 فروردین 1342 در شهر سلماس بدنیا آمدم. پدرم برای کار، از خوی به سلماس
رفته بود و در یک دفترخانه (محضر) به عنوان ثبات اسناد (ثبتکننده) کار میکرد. سه
سالم نشده بود که پدرم دوباره به خوی نقل مکان کرد. دبستان رو در مدرسه پهلوی (آن
موقع) خوندم. راهنمائی رو در سلامت بخش و دبیرستان رو در خاقانی خوندم. سال آخر
دبیرستان هم در دبیرستان دکتر شریعتی گذشت.
در همان دوران، دوره آموزش ماشین نویسی رو در آموزشگاه تایپ (در شهر خوی) گذراندم و
تابستانها در دفترخانه 15 خوی (پیش پدرم) کارآموزی کردم و "ثبت با سند برابر است"
رو یاد گرفتم.
در دوره راهنمایی و 2 سال اول دبیرستان عضو سازمان پیشاهنگی بودم و با وزیدن
طوفان انقلاب در هنگام تحصیل، سوم و چهارم دبیرستان رو بی خیال درس جدی شدم و در
گیر مسائل آن دوران بودم. زندگی کاری من، از آشنایی با دوربین عکاسی شروع شد. در 15 سالگی با بدست آوردن
یک دوربین عکاسی مامیای پیشرفته و نداشتن هیچ گونه آشنایی و یا راهنمایی در مورد
کارکرد با آن، باعث شد بدون گرفتن یک قطعه عکس، دوربین روانه تعمیرگاه شود. منتها
چون بنا داشتم طبق اصلی عمل کنم که میگه: "هر جا می خواهی بری، برو، ولی از رو نرو"
اینبار دوربینی خریدم و از هر چه دم دستم می رسید عکس می گرفتم (1357)
دوران بعد از دبیرستان مصادف شد با شروع جنگ ایران و عراق، من هم در حال هوای
انقلابی آن روز در واحد تبلیغات و انتشارات سپاه منطقه 5 کشوری مشغول بودم. تبریز
رو با "ناصر حاجی حسینلو" (مشهور و معروف به ناصر شفق – تهیه کننده سینما) همکار
بودم و در اون مدت هر چه را در حوزه اجرا، لازم بود آشنا شدم و تجربه کردم. مدتی از
همون محل به جبهه اعزام شدم که تعدادی عکس به جا مانده از آن دوران، یادآور خاطره
انگیز ترین دوران زندگی ام به شمار میرود.چاپ و نشر، عکاسی و لابراتوار چاپ عکس رنگی، برگزاری جشنواره های تئاتر هفده شهریور، جشنواره های تئاتر کودک، تصویربرداری بتاماکس و هر چی که فکر کنید در حوزه روابط عمومی می گنجد را تجربه کرده ام. (از تامپو زدن در کارگاه چاپ سیلک تا عکاسی نمایش های جشنواره – از فتو استنسیل و پلی کپی های گستتنر تا برگزاری نمایشگاه عکس)
عکس رودخانه فرات– به همراه صمد قاسمی از تبریز و نفر بعدی شاعری از مشکینشهر که اسمش یادم رفته.اسفند 1363 بعد از یک هفته تحصیل رفتم جبهه، موقع عملیات بدر بود. کلی عکس گرفتم و در مقابل شروع درسم افتاد به سال بعد. مرداد 1364 فرصت دانشگاه و تحصیل را با فرصت زندگی خانوادگی ترکیب کردم و با ازدواج در مرداد 64 پا به دانشگاه گذاشتم.

پشت صحنه فیلم پایاننامه– اون بچه کوچیکه، الان 18 سالشه (وحید– پسرم) اون یکی هم ماهان (پسر خانم درویش) منتظر ورود به دانشگاه
در سال 1370 "شرکت سبزنگار" را راه انداختم. در این دوره کمی کارهای جدی تری را در چاپ تجربه کردم. در سال 1372 با عبدالحمید یغار و پیروز حکیم زاده (که آتلیه آبی گرافیک" را داشتند) شریک شدم و هر دو دفتر (آبی گرافیک و سبزنگار) در محل جدید و با نام آبی گرافیک شروع به کار کرد. تازه داشت کامپیوتر وارد آتلیه های گرافیک می شد و ما هم دو دستگاه مکینتاش (IIvx) خریدیم و شروع کردیم به یاد گرفتن! هنوز سالی نگذشته بود که امکان فعالیت فیمسازی مهیا شد. سریال "روح الله" توسط محمدمهدی عسگرپور نوشته و کارگردانی میشد و مجری طرح سیدرضا میرکریمی بود. در حین تولید این سریال پایه های سبزنما فیلم گذاشته شد. "میرکریمی" مدیر عامل شد و "من" رئیس هیئت مدیره و "عسگرپور" هم مشاور در امور بین الملل.
اولین برنامه تلویزیونی شرکت سبزنمافیلم ، "راهی بسوی فردا" بود که طرح آن توسط من ارائه شد و در سال 74 نگارش و 75 و 76 تولید و پخش شد. (کارگردانهای زیادی همکاری کردند مثل شیوا درویش – فاطمه زیوری – لیلا میرهادی – بهمن قبادی – محمود یارمحمدلو – کمال فرهنگ – عباس حمیدیان – محمودرضا رضایی – حسن خدایی - . . . )
بهار 75 طرح فیلمنامه "بچه های مدرسه همت" با معرفی آقای گیلانپور نوشته "محمد رضایی راد" بدستمون رسید و در جا ازش خریدیم و بلافاصله هم شروع به ساخت کردیم. مهران رجبی که همکلاس دانشگاه میرکریمی بود به عنوان منشی صحنه آمد سر برنامه و بدلیل لزوم استفاده از نابازیگر به عنوان ناظم بازی کرد که بازیش گرفت و الان جزو بازیگران خوب سینما و تلویزیون جا افتاد که یادگار این سریال است. لوکیشن این سریال روستای " زیاز" از توابع گرمابدشت کلاچای بود ( و عجب زرنگی کردیم که در شمال برنامه ساختیم و قهرمان اصلی آن "قهرمان تپه" یک پسر ترک بود) محیطی بکرو زیبا که ابرها پاین تر از سطح مدرسه و در زیر پایمان بود. دوران "سبزنمافیلم" دوران شکوفایی بود که به علت متعدد بعد از 3 سال رو به افول گذاشت. در پاریس با همکاری "سیدکاظم موسوی" دفتر راه انداختیم (که هنوز هم فعالیتهای سینمایی کاظم خان اونجا صورت می گیره) در چندین جشنواره فیلم کوتاه (اوبرهاوزن – کلرمونت فرانت – مونترال - ..) شرکت کردیم و چند فقره فیلم فروختیم به کانالهای اروپایی و روی همین برنامه داشتیم طرح "گنجینه سبز" رو را مینداختیم که عدم حمایت سیما فیلم در دادن وام تبصره سه زحمات مان را هدر داد. دوتا کلیپ برای سیما فیلم ساختیم و بعد گروه کودک شبکه یک، هفت تا کلیپ سفارش داد به نام "ایام هفته" (البته قبل از سفارش آنها، موسیقی کلیپ ها رو توسط محمدرضا علیقلی ساخته بودیم) که هر کلیپ برای یک روز هفته بود . . . (کلیپ شنبه بعدا جایزه بهترین کلیپ و بهترین کارگردانی کلیپ رو از جشنواره سوم سیما گرفت.) "از فوتبال تا فوتبال" (کارگردان سید رضا میر کریمی) را شروع کردیم که به پشت صحنه های فوتبال مقدماتی جام جهانی فرانسه می پرداخت. "خاطرات یک خبرنگار" به کارگردانی " رسول صدرعاملی " و تهیه کنندگی سیما فیلم در دفتر ما تولید شد. سه ماه تصویربرداری در پاریس و یکسال و نیم مونتاژ توسط خانم شهرزاد پویا. سریال "صدف و مروارید" رو هم محسن شهابی کارگردانی کرد که بنا بود 26 قسمت باشه و با کش و قوس و مشکلات فراوان در 22 قسمت بسته شد. البته این برنامه به دلیل مشکلاتی که ناشی از تعدد بازیگران نوجوان و عدم تسلط گروه کارگردانی و تولید بود، ضرر زیادی به شرکت زد.
بعد از صدف و مروارید از سبز نما اومدم بیرون. دوباره با یغار رفتیم سراغ تبلیغات تلویزیونی. آگهی های تبلیغاتی شبکه جام جم که تازه راه افتاده بود رو یکجا خریدیم برای دو سال. 6 – 7 ماه به شدت تلاش کردیم ولی بسیار سخت بود برای یک رسانه نوپا کار تبلیغاتی جور کنیم. البته برای من موقعیت خوبی بود و با حضور در جلسات متعدد و بحث های جدی با مدیران شرکتها، تجربه خوبی در تبلیغات تلویزیونی و کلا تبلیغات کسب کردم و مهم تر از همه به رمز و راز مذاکره پی بردم.
پس از آن دورانی را در شرکت عصرجدید گذراندم و تجربیاتم را در عرصه های جدیدتر آزمودم. اکنون همچنان به تبلیغات مشغولم و عمده وقتم را به مشاوره به صاحبان آگهی یا سایر شرکتهای تبلیغاتی جهت تهیه برنامه های مدون تبلیغاتی می گذرانم. سایت Shaar.com و موضوع اینترنت web بستر آتی فعالیتهای من خواهد بود.
و این هم یک عکس جدید در سال 87
هر روز بیش از پیش به کار در عرصه وب علاقه مندتر می شوم.
و البته راضی از روند کار . . .توصیه می کنم نمونه کارهای طراحی وب را اینجا ببینید تا شاید فرصتی شد سایبر اد هم روبراه بشه.